درخت بید2
داستان تک درخت بید ....
بهار بود ....
گلها سر از خاک در آوردند ....
و در سایه بید مجنون درس عشق آموختند .... !!!
درس دلدادگی را ....
درسی که ببخشندو طلب نکنند هیچ ....!!!
حتی محبت را !!!
روزگاران گذشت , تاکه گلها نیز در پای خود سبزه زاری دیدند ....
و اینها دشتی ساختند با یک درخت بید تنها ...!!!
گلهای بهاری رسوا .....
و سبزینه ای که ....
دل صحرا را با سبزی وجودش رنگ آمیزی نمودند ....
ایام گذشت ....
نسیم بهاری از آن دیار رخت بربست ....
و تابستان رسید ....
به جایی که میشد نسیم عشق را احساس کرد ....
گرمی را ....
گرمی دست عاشق ....
گرمی تنه عاشق ....
گرمی نگاه یار ....
گرم بود ....
گلهای بهاری رنجور ...
و بید مجنون چتر عشق گسترد بر سر دلدادگانش ....!!!
این بود که بید تنها باز سوخت .... !!!
تا مجنون بماند و عاشق ....
و میدانست که در شهر عشق ....
عاشق بس دلداده است ...
نه برای یار .... !!!
برای همه عالم ...
او سوخت تا سبز و رنگین بماند ...
آن دایره کوچکی که در زیر چتر سایه او بود .....!!!!!
**** این است رسم دلدادگی ****
"رامسر شهری آرمیده میان جنگل سبز و دریای آبی است پاسش بداریم و در حفظ آن کوشا باشیم"