در یک شب مهتابی گاوی وارد باغ سبزی همسایه می شود. همسایه گاو را گرفته و زندانی می کند. صبح صاحب گاو به دنبال آن آمده و موضوع را در می یابد. با عذرخواهی و تمنا گاوش را پس می گیرد و قول می دهد که دیگر گاو وارد باغ سبزی همسایه نشود. شب دیگر دو باره گاو وارد باغ می شود و این بار همسایه سر و صدا بلند کرده و همه را از جمله کدخدا را از خواب بیدار می کند. کدخدا به دنبال صاحب گاو می فرستد و موضوع را بازگو می نماید.

صاحب گاو می گوید:

کدخدا کره مهتو - تره کله باغ -خشکه پرچین تو  گو  بی نخوردی!

کدخدا شب مهتابی-باغ سبزی تازه -پرچین خشک تو اگر گاو بودی نمی خوردی!

چنین داستانی در افواه مردم رامسر و حومه به شکل دیگری نیز رواج دارد که می توانید آن را در مطلب ذیل مطالعه بفرمایید:

اول خبر دوم چپر سوم تبر