تئاتر رادیویی گیلکی( شیشه)
خشکیده رود مهربانی ، مهربانی نیست
خشکیده رود مهربانی ، مهربانی نیست
ابر غم از هرسو گرفته ، آسمانی نیست
پرپر شده گل ها ، باغ و بهاری نیست
دل ها پُر از کینه ، شده جز غباری نیست
باغ و بهاری نیست ، باغ و بهاری نیست
وقتی غم دل با گریه آمیخت ، پروانه خشکید از شاخه امید
وقتی تبسّم شد کهربایی ، همخانه با من شد بی نوایی
جایی که خورشید گرمی ندارد ، درد زمانه شرمی ندارد
مهتاب تنها ، مهتاب من مهتاب من نیست
در سینه قلبِ ، بی تاب من بی تاب من نیست
من جا گرفتم باز، در کنج تنهایی ، در سینه پروردم ، رنج شکیبایی
در آشنایی ها ، ناآشنایی ها ست، آرامش هستی ، در بی نشانی هاست
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۶ ساعت 8:15 توسط محمد ولی تکاسی
|
"رامسر شهری آرمیده میان جنگل سبز و دریای آبی است پاسش بداریم و در حفظ آن کوشا باشیم"